♥آرزوهای خیالی...♥
زیبا؛همچون رودی میان جنگل ارغوانها......
همش گناه من نبود...

خانواده ام بی تقصیر نبودن...

حالا آدمی ام که شکستم..... با یه مشت قرص اعصاب زنده ام!

زود عصبی میشم اخلاق درستی ندارم..." یه روز خوبم یه روز بد"... چون دارم با خودم میجنگم....

خودم همه این تنش ها رو حس میکنم، نمیتونم کسی رو تو زندگیم بیارم چون خوشبخت نمیشه، نباید به قیمت خوشی خودم یکی دیگه رو .......

نه من نمیتونم!

اینا گناه من نبود....................

سه شنبه هفدهم تیر 1393 | 20:49 | سپيده |

این عین خود خواهیه!

نمیخوام چون خودم میخوامت تو رو هم مجبور به خواستن کنم.....

نباید بد باشم......

میدونم هیچ وقت نمیتونی با گذشته من کنار بیایی....، تو حساس تر از اونی که نشون میدی!!!

نمیخوام ....

نمیخوام باهام باشی....به خاطر هیچی  نمیخوام باشی حتی حسی که بهم داری...... شاید حقت بهترین باشه.....

میخوام بری....

کاش این حرفارو به خودت میزدم...

تو دلم آشوبه.........

میخوام بدونی اگه چیزی نمیگم دلیل نیست که نمیفهمم....که چقدر برات سخته..........

ازت میخوام بری..، برو............

من و تنهایی خودم بس........! 

من...........

کاش کسی بود همون موقع که اشتباه میکردم بهم میگفت کاش مادرم...

کاش پدری بود.......

کاش محبتی بود...!

سه شنبه هفدهم تیر 1393 | 20:24 | سپيده |

بعضی اتفاقا و مشکلات زیادی برای سنم بزرگه....!!
من بریدم!!!
قشنگ معلومه چقدر راحت دارم تو جوونی پیر میشم....
"دیگه دلم هم سن رویم نیست"
:(

باید میذاشتن همون شب خودمو راحت میکردم لعنت بهت مجتبی!

دیگه طاقت ندارم مگه چند سالمه...!؟ این همه مشکل ریز و درشت .....بخدا دیگه نمینوتم

اون از عشق 6 سالم که بهم خیانت کرد و رفت با یکی دیگه ....

اون از خانوادم که حتی مادرمم بهم نزدیک نیست.....

پدری که ازش میترسمو حتی بهش سلام نمیکنم.........

هیچ کسو ندارم........از همون بچگی همه امیدم ی عشق بود که گذاشت و رفت......

حالا هم این مشکل.....

خدایاا ازت راضی نیستم !!!!

خدایا ببخش اما خودت میدونی چند وقته چقدر ازت دورم....دیگه دوست ندارم.......... اصلا باور ندارم که تو کمکم میکنی هیچ جای زندگیم حست نکردممممم

آخ یادم نبودد این دنیا عذاب ماست هیچ وقت قرار نیسن خوش باشم!

من گناهم هیچ بود...!؟ بیشتر از آدمای زندگیم که عذابم دادن و الان خوشبخت اند!؟؟؟

خدا....... خدا............خدا............

دیگه حست نمیکنم!

مرگ حق منه! اونو همین حالا میخوام همین لحظه.........

نه فردا!

هیچ وقت از سختی این روزام ازت نمیگذرم!

هیج وقت...................

 

دوشنبه دوم تیر 1393 | 18:45 | سپيده |

من به تنهایی خودم مومن...،

دیگه هیچی شوق برام نداره انگار قرار نیست از این قرصای لعنتی راحت شم!

از لجم نمیخورم و روز به روز بد تر میشم...

گیج ام دیگه حتی بارونم نمیباره..

قمری های خونه مادر بزرگ انگار مردن!

خبری ازشون نی.....

خیلی وقته از هیچ جا هیچ خبری نمیاد......حتی خبر مرگت.....

بعد سه سال چطور زنده ای!؟....ها .............!

تو که میگفتی" بری خودمو میکشم"....

تویی که میگفتی.....

هر کاری میکنی نزن زیرش لعنتی....نزن زیر حرفات.......

نگو بخاطرم زنده نبودی، نگو من خیانت کردم!!! به اونی که کنارته دیگه دروغ نگو............

مگه نمیدونی شاعر شدم...!!!

مگه نمیدونم دیگه با همه چی میشکنم!!!

مگه نمیدونی دیگه همیشه زمستونه........!

باید جمع کنمو برم ......

دیگه نمیتونم بمونم و دستات رو تو دستاش ببینم..............

از ایران میرم............. بد جوری تنها شدم ....

دیگه کسی تو زندگیم نمیتونه بمونه...! هر کی رو میبینم فک میکنم عاشقشم.....

به قول فایز خودمو همش تو لباس عروس با همه میبینم!!!

لباس عروس ........

قرار بود سالی که گذشت جشن عروسیمون باشه.......یادته!؟

دیدی باز از لج تو امسال سفید پوشیدم.......دیدی چقدر سفید بهم میاد!!؟؟؟

همیشه میگفتی آرزومه تو لباس عروس ببینمت......!!!

نزاشتن با قرصام سر تا پا سفید بپوشم برات!

چرا دارم گریه میکنم من که گریه هامو کردم!!!!!!!!!!!!!

واسه خودممه همش ..........واسه تنهایی......

واسه خانواده ای که....... ..............

من خوبم!

چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 | 20:23 | سپيده |

دوست داشتن و عشق به کنار، همه درد من از آدمایی که میگن دوسم دارنو من هر وقت یه چیزایی شبیه این رو میشنوم وامیستم مثل جغد طرفمو نگاه میکنم....

اینا درد... از بس بهم گفتم تو دنیا هیچ کسو مثل تو دوست ندارم.....این جمله داره برام لوس میشه!!

به نظرم دیکه مثل سابق با ارزش و جذاب نی!!!خیلی مزخرف شده.

مگه میشه !؟همیشه برام سوال بوده که چطور ممکنه تو دنیا دو نفر همزمان عاشق یه نفر یاشن!؟به نظرم یه جای این دنیا، شاید یه فرمول ریاضی اونم واسه کائنات، وجود داشته باشه که نشون میده فقط یه نفرشون واقعا عاشقه.،اصلا دنیا بهم میریزه! نه نمیشه!!بالاخره این دنیا یه تعادلی داره و دو تا عاشق این تعادلو میریزه بهم، خلاصه خستم از دوست دارم هایی که هیچی ازش نمیفهمم!!میدونی چی ناراحتم میکنه اینکه وقتی طرف از احساسش با کلی ذوق و شوق میگه من عین آدمهای سنگدل هیچ حسی ندارم برام اصلا مهم نیستن!! تازه حالشونم به طرز شیک و مجلسی میگیرم اینجاست که به خودم میام میگم آخه سپید تو با این دل سنگت چطوری شاعر شدی...!!!

راستی گفتم دو نفر....!!؟ تو زندگی من همین لحظه ده تایی در این وضعیت به سر میبرن!

خدا به من صبر بده!

:( :|


برچسب‌ها: دوست داشته شدن, سپیده
سه شنبه هفدهم دی 1392 | 21:10 | سپيده |

این پست فقط بخاطر داداش گلمه....

وای خدا اولین پستمو به محمد دادم چقدر دوسش  داشتم و الان 4 ماه بود که ازش کاملا بی خبر بودم!

حالا فیزیک میخونه دانشگاه تهران....

دورش بگردم کلی زحمت کشید و حالا دیگه به خواهرش نیاز نداره.... صداشو که امروز شنیدم گریه کردم انگار منتظر بودم تا بغض چند وقتمو بشکنم!!!

چه روزایی که نداشتیم بخاطر اینکه مال هم نیستیم کلی غصه میخوردیم حتی به خدام شکایت میکردیم!!! چیز زیادی نمیخواستیم فقط میخواست خواهرش باشم ،یادمه میگفت تو اگه خواهرم بودی با هیچ دختری دوست نمیشدم، ولی نفهمید بخاطر خودش ازش دور شدم.....دور دور.......... گذاشتم فراموشم کنه واییی خدا من میدونستم دارم فاصله میگیرمو کلی گریه میکردم و اون فکر میکرد دیگه دوسش ندارم! دیگه نمیخوامش ....نه محمد من همیشه دوست داشتم  بخاطر خودت کشیدم کنار تو نباید خواهری که دو سال از خودت بزرگتره رو دوست داشته باشی! فهمیده ترین داداش رو زمین بود

خدایاا مراقب ماهی کوچولوی من باش.........خدایا نذار دیگه کسی اذیتش کنه! محمد حقش بهترین هاست....

نه من ! نه سپیده

محمد......... اگه رفتم واسه خوشبختیت رفتم کاش میشد یهت بگم اما نباید بدونی .... سپیده جلو پروازتو میگرفت... رفتم تا تو یاد بگیری دنیات بدون خواهرتم میگذره.......گذشت.........

(برای داداش گلم که هیچ وقت از دوست داشتنش دست نکشیدم)

برای همیشه این حس پاک ثبت میشه  همین امروز بیاد محمد.......


برچسب‌ها: محمد, داداش سپیده, جلالی
سه شنبه سوم دی 1392 | 13:49 | سپيده |

گوشه ای ایستاده بودم و با فکرم پروانه می ساختم....
همه می دانند که پروانه ها چقدر بازیگوشن !!!
 پروہانه کوچکم آنقدر دور آدمکها چرخید که سرم گیج رفت ،به دخترکی فال فروش رسید...عجب چشمان زیبایی داشت،به گمانم تازه به دبستان پا گذاشته بود
آرام و معصوم.....
از سره اشاره به سمتم آمد....گفتم: عجب دخترک زیبایی! لبخنده تلخی بهم زد و برگه ها را بالا آورد
پرسیدم به چند میفروشی این بی اعتقادیم را..!؟
بقیه پول را پیشش جاگذاشتم و به لبخندی بدرقه اش...،
فال را که گشودم...به یاد دخترک افتادم اما هرچه سر چرخاندم دیگر او را ندیدم اگر میماند عکسی از نگاه معصومش میگرفتم زیباترین دختر بود که تا به امروز دیدم....
قلبش از پشت نگاهش پیدا بود.....

شنبه بیست و سوم آذر 1392 | 23:17 | سپيده |

وبلاگی که دیگه حوصله آپ کردنشو ندارم.....
میدونی به نظر من که حتی مسواک زدن شب هم دلیل میخواد اونم برای من که این روزا بی دلیل ترین ادم رو زمینم!!!
ایننجا که من هستم همه حس ها مردن!!!!!
شایدم تو ی خوابند از اون خواب های سنگین!
شعرم هام.... دلم براشون تنگ شدند......دنبال ی حس خوبم که نمیدونم کجاست!؟
دنبال ی کم امید توی شعرام.....
خسته شدم اونقدر که حوصله دفاع ندارم چه برسه جنگ!
بازم حرف های حمید!!! فک کنم از اونام حالم بدتره!!
به قول حمید....امید مثل سفته ای شده که این روزا فقط تاریخ سر برگشو تمدید میکنیم.....!
و من......
این .......
روها انگار وضع مالیمم خوب نیست....این روزا پول نداشته باشه تاریخ سر برگ که سهله سفته روزای خوشتم بهت نمیدن!!!!
دلم......
ی شعر جدید میخواد!



برچسب‌ها: بی حسی مطلق
جمعه چهاردهم تیر 1392 | 16:52 | سپيده |

دیگر اینجا نیستم...
        کجا..!؟
برای تو چه فرقی میکند این شاعر خسته کدام ستون بی کسی را بغل میکند و چشم هم میگذارد؟
میدانم می آیی ...                   سر قبرم ...!
با همه نفرتی که داری!
بر سرم که نشستی دو قطره اشک از سر جفایم بریز....
شعر های کهنه ام را از بر بخوان..
گل زردی به پاس نفرتت پرپر کن!
تا میتوانی گله کن!
خاطره مرور کن...
به آخر که رسیدی، فاتحه ای بخوان و باز هم همه تقصیر ها را گردنم بینداز و برو!
لج کن....
حتی برنگرد، تا نگاهم کنی..
دیگر وقتش است بیخیالم شوی!
بیخیال من!
من جایم امن است..
آرام خوابیده ام هیج نمیگویم..!
نه آنکه دردی نباشد...
نه!
بالاتر از سیاهی ناامیدی من دیگر رنگی نیست...

    


پ.ن:نمیدونم از وقتی شکستم شاعر شدم
یا از وقتی عاشق شدم.....
اما اینو میدونم عشق یعنی:
        وقتی هوا بدجوری سرده یکی میاد و تن سردتو میپوشونه...
عشق یعنی:
        وقتی سرت داره گیج میره یکی میاد و تورو تو آغوشش نگهت میداره..
عشق یعنی.....بیخیال عشق چیه...;)


برچسب‌ها: گل زرد, سپیده
سه شنبه هفتم خرداد 1392 | 22:6 | سپيده |

امروز با غریبه رد شدم...!

سر قرار همیشگیمون......

حس کردم که  دارم نزدیکت میشم.....

کوچه و خیابونایی که هیچ وقت ندیدم......

و میشناختم....!مست شدم........

دوباره تجربه کردم شیرینی خاطزه رو.......

بازم پاییز شده..........یادته.......!؟

داره روز دلباختگی نزدیک میشه.........

بازم پالتوی نخودی ام رو میپوشم...همون جای همیشگی میشینم......

متنظر تو............

میای مگه نه...!؟!؟

بیا.....نا مهربون بس نیست دوری.....!؟

تا کی باید بکنه دلم صبوری.......؟؟

 

بد جوری دیوونه شدم.....!

انگار هر روز با تو قرار دارم.......!

هر روز....

بهترین لباسمو میپوشم....

ساعتها جلوی آیینه.....بهترین آرایشمو میکنم....

هنوزم خیال میکتم شاید اتفاقی دیدمت.......!

روزی هزار بار توی این  دنیای مجازی دنبالت میگردم......

کجایی این قصه خوابیدی...

 که من تو گریه بیدارم......!

هول شدم...!رسیدم به همون ایستگاه....

مثل.....دنبال تو بودم!!!

باید میدیدمت.......انصاف نیست وقتی اینهمه میخوامت...

باید میومدی.......یاید!

خیلی دنیالت گشتم......خیلی دعا کردم......

ولی انگار دستای تو بالا نبود!!

 

 

تو نیستی و دلم دلشوره داره...

نمینونه بی تو طاقت بیاره...

از وقتی رفتی شده سوز زمشتون

از آسمونش داره یکریز برف میباره

 

تو نیستی و دلم خونه به دوشه..

با هیچ غریبه ای دیگه نمیجوشه..

نمیدونه چطور دووم بیاره

وقتی غریبه بجاش-لباستو میپوشه!

.

.

.

 

پ.ن شعر آخری مال خودمه...برای عشقم گفتم البته کامل نیست... 


برچسب‌ها: مترو, قراره همیشگی
چهارشنبه هشتم آذر 1391 | 20:1 | سپيده |