♥آرزوهای خیالی...♥
زیبا؛همچون رودی میان جنگل ارغوانها......

شمع روشن میکنم برای شب های تاریکم...

الان سالهاست تمام خواستم از زندگی،

فقط چند لحظه آرامشه...........

فقط چند لحظه.... :(

 

 http://sanjasms.ir/uploads/posts/2014-04/1396445261_boghz.jpg

پنجشنبه هفدهم مهر 1393 | 22:33 | سپيده |

دوست داشتن و عشق به کنار، همه درد من از آدمایی که میگن دوسم دارنو من هر وقت یه چیزایی شبیه این رو میشنوم وامیستم مثل جغد طرفمو نگاه میکنم....

اینا درد... از بس بهم گفتم تو دنیا هیچ کسو مثل تو دوست ندارم.....این جمله داره برام لوس میشه!!

به نظرم دیکه مثل سابق با ارزش و جذاب نی!!!خیلی مزخرف شده.

مگه میشه !؟همیشه برام سوال بوده که چطور ممکنه تو دنیا دو نفر همزمان عاشق یه نفر یاشن!؟به نظرم یه جای این دنیا، شاید یه فرمول ریاضی اونم واسه کائنات، وجود داشته باشه که نشون میده فقط یه نفرشون واقعا عاشقه.،اصلا دنیا بهم میریزه! نه نمیشه!!بالاخره این دنیا یه تعادلی داره و دو تا عاشق این تعادلو میریزه بهم، خلاصه خستم از دوست دارم هایی که هیچی ازش نمیفهمم!!میدونی چی ناراحتم میکنه اینکه وقتی طرف از احساسش با کلی ذوق و شوق میگه من عین آدمهای سنگدل هیچ حسی ندارم برام اصلا مهم نیستن!! تازه حالشونم به طرز شیک و مجلسی میگیرم اینجاست که به خودم میام میگم آخه سپید تو با این دل سنگت چطوری شاعر شدی...!!!

راستی گفتم دو نفر....!!؟ تو زندگی من همین لحظه ده تایی در این وضعیت به سر میبرن!

خدا به من صبر بده!

:( :|


برچسب‌ها: دوست داشته شدن, سپیده
سه شنبه هفدهم دی 1392 | 21:10 | سپيده |

گوشه ای ایستاده بودم و با فکرم پروانه می ساختم....
همه می دانند که پروانه ها چقدر بازیگوشن !!!
 پروہانه کوچکم آنقدر دور آدمکها چرخید که سرم گیج رفت ،به دخترکی فال فروش رسید...عجب چشمان زیبایی داشت،به گمانم تازه به دبستان پا گذاشته بود
آرام و معصوم.....
از سره اشاره به سمتم آمد....گفتم: عجب دخترک زیبایی! لبخنده تلخی بهم زد و برگه ها را بالا آورد
پرسیدم به چند میفروشی این بی اعتقادیم را..!؟
بقیه پول را پیشش جاگذاشتم و به لبخندی بدرقه اش...،
فال را که گشودم...به یاد دخترک افتادم اما هرچه سر چرخاندم دیگر او را ندیدم اگر میماند عکسی از نگاه معصومش میگرفتم زیباترین دختر بود که تا به امروز دیدم....
قلبش از پشت نگاهش پیدا بود.....

شنبه بیست و سوم آذر 1392 | 23:17 | سپيده |

وبلاگی که دیگه حوصله آپ کردنشو ندارم.....
میدونی به نظر من که حتی مسواک زدن شب هم دلیل میخواد اونم برای من که این روزا بی دلیل ترین ادم رو زمینم!!!
ایننجا که من هستم همه حس ها مردن!!!!!
شایدم تو ی خوابند از اون خواب های سنگین!
شعرم هام.... دلم براشون تنگ شدند......دنبال ی حس خوبم که نمیدونم کجاست!؟
دنبال ی کم امید توی شعرام.....
خسته شدم اونقدر که حوصله دفاع ندارم چه برسه جنگ!
بازم حرف های حمید!!! فک کنم از اونام حالم بدتره!!
به قول حمید....امید مثل سفته ای شده که این روزا فقط تاریخ سر برگشو تمدید میکنیم.....!
و من......
این .......
روها انگار وضع مالیمم خوب نیست....این روزا پول نداشته باشه تاریخ سر برگ که سهله سفته روزای خوشتم بهت نمیدن!!!!
دلم......
ی شعر جدید میخواد!



برچسب‌ها: بی حسی مطلق
جمعه چهاردهم تیر 1392 | 16:52 | سپيده |

دیگر اینجا نیستم...
        کجا..!؟
برای تو چه فرقی میکند این شاعر خسته کدام ستون بی کسی را بغل میکند و چشم هم میگذارد؟
میدانم می آیی ...                   سر قبرم ...!
با همه نفرتی که داری!
بر سرم که نشستی دو قطره اشک از سر جفایم بریز....
شعر های کهنه ام را از بر بخوان..
گل زردی به پاس نفرتت پرپر کن!
تا میتوانی گله کن!
خاطره مرور کن...
به آخر که رسیدی، فاتحه ای بخوان و باز هم همه تقصیر ها را گردنم بینداز و برو!
لج کن....
حتی برنگرد، تا نگاهم کنی..
دیگر وقتش است بیخیالم شوی!
بیخیال من!
من جایم امن است..
آرام خوابیده ام هیج نمیگویم..!
نه آنکه دردی نباشد...
نه!
بالاتر از سیاهی ناامیدی من دیگر رنگی نیست...

    


پ.ن:نمیدونم از وقتی شکستم شاعر شدم
یا از وقتی عاشق شدم.....
اما اینو میدونم عشق یعنی:
        وقتی هوا بدجوری سرده یکی میاد و تن سردتو میپوشونه...
عشق یعنی:
        وقتی سرت داره گیج میره یکی میاد و تورو تو آغوشش نگهت میداره..
عشق یعنی.....بیخیال عشق چیه...;)


برچسب‌ها: گل زرد, سپیده
سه شنبه هفتم خرداد 1392 | 22:6 | سپيده |

امروز با غریبه رد شدم...!

سر قرار همیشگیمون......

حس کردم که  دارم نزدیکت میشم.....

کوچه و خیابونایی که هیچ وقت ندیدم......

و میشناختم....!مست شدم........

دوباره تجربه کردم شیرینی خاطزه رو.......

بازم پاییز شده..........یادته.......!؟

داره روز دلباختگی نزدیک میشه.........

بازم پالتوی نخودی ام رو میپوشم...همون جای همیشگی میشینم......

متنظر تو............

میای مگه نه...!؟!؟

بیا.....نا مهربون بس نیست دوری.....!؟

تا کی باید بکنه دلم صبوری.......؟؟

 

بد جوری دیوونه شدم.....!

انگار هر روز با تو قرار دارم.......!

هر روز....

بهترین لباسمو میپوشم....

ساعتها جلوی آیینه.....بهترین آرایشمو میکنم....

هنوزم خیال میکتم شاید اتفاقی دیدمت.......!

روزی هزار بار توی این  دنیای مجازی دنبالت میگردم......

کجایی این قصه خوابیدی...

 که من تو گریه بیدارم......!

هول شدم...!رسیدم به همون ایستگاه....

مثل.....دنبال تو بودم!!!

باید میدیدمت.......انصاف نیست وقتی اینهمه میخوامت...

باید میومدی.......یاید!

خیلی دنیالت گشتم......خیلی دعا کردم......

ولی انگار دستای تو بالا نبود!!

 

 

تو نیستی و دلم دلشوره داره...

نمینونه بی تو طاقت بیاره...

از وقتی رفتی شده سوز زمشتون

از آسمونش داره یکریز برف میباره

 

تو نیستی و دلم خونه به دوشه..

با هیچ غریبه ای دیگه نمیجوشه..

نمیدونه چطور دووم بیاره

وقتی غریبه بجاش-لباستو میپوشه!

.

.

.

 

پ.ن شعر آخری مال خودمه...برای عشقم گفتم البته کامل نیست... 


برچسب‌ها: مترو, قراره همیشگی
چهارشنبه هشتم آذر 1391 | 20:1 | سپيده |

این روزا...

هیچی برای گفتن ندارم دلم بد جوری برات تنگه...

دیگه حتی دردم نمیاد از هیچ چیز ناراحت نمیشم....

نسبت به همه چی بی تفاوتم..

وقتی تو نباشی هیچ چی قشنگ نیست

کجایی..!؟چرا رفتی!؟حالا که فهمیدی همه دلیلم شدی...

آخه کی اندازه من عاشقته!

کی ...

یاد اون روز افتادم....یادته عشقم..؟

همون روز زیز اون آلاچیق..کنار تو...هنوز گرمای نفسهات وقتی بهم میخورد رو یادمه...

مثل رویا بود..

من عاشقت بودم..

 

 

فوت میکنم حباب های رویاهام رو........

تا آسمون.....تا جایی که دست هیچکی حتی خودم هم بهش نرسه.....

شاید کمتر هوایی کنه دلم رو......

بارونی کنه چشام رو.........

زنجیر کنه احساسم رو.......

فووووووووت.......

دارم خیس مشم.....

چه بارونی گرفته این سرزمین خشکیده...

تو چتر با خودت نداری...!؟

با تو ام...این بارون...

 پ.ن....گناه من چیه!؟ اصلا دوست دارم از این به بعد سرد باشم..سنگ باشم..

نمیخوام هیچکیو دوست داشتم....

من همینم...ازم میرنجی..؟تو هم برو مگه من دیگه چی برا از دست دادن دارم...وقتی نشد عاشق باشم عشق داشته باشم....نمیخوام هیچ چیو هیچ کسو داشته باشم....

مگه من بلد بودم بگم به درک!!!! شماها یادم دادید....مگه ندیدید چی بودم..چی شدم!؟

اره لعنتی با تو هم.....تو برو...سپید انتظار نداره تو هم باشی....میگن از کسی که چیزی نداره بترس  و دوری کن! به سلامت....

پ.ن۲:خود خوری...تازگیا زیادی ساکتم...دیگه انگیزه ای برای دفاع ندارم....حتی حقم باهام باشه هیچی نمیگم!

پ.ن۳:ی روزی تو آغوش میگیرمت خاک....راحت میشم!

 

جمعه سوم آذر 1391 | 16:23 | سپيده |

 

مدتهاست از تو خبری ندارم......

نامه هات نمیرسن.....قاصدک ها رو میگم......

میگن از سرمای دل ها دیگه گل نمیدن!

باورم نشد....... شاید نسیم نمیاد.......

رفتم کنار باغچه.......

زندگی توش نبود.......

خشک شده بودن....خشک خشک......

خدایا.... اندکی باران عشق.......لطفا.........

فنجون داغ چایی رو سر میکشم......

می سوزم..... داغ میکنم......

از لج تو........

میدوم توی حیاط...سمت حوض.....

سرم رو میکنم توی آب سرد حوض......

از لج تو........تو...تو......تو......

لج کردم....بد شدم......بازم دوسم داری....؟

دستام رو باز می کنم که نیفتم.......

بتونم مستقیم برم........ روی جدولای حاشیه ی پارک..

سیاه...سفید.....سیاه...سفید.....!

سرم گیج میره !میشینم......

زانوهامو بغل میکنم.......

دوره گرد نابینا داره میخونه...

یه دل میگه برم....برم.....یه دلم میگه نرم...نرم.....

چهارشنبه نوزدهم مهر 1391 | 12:19 | سپيده |

میگن در رویا زندگی میکنم!

میگن همیشه تو ..

میگن خیال بافم...

آره !

میخوام تو رویا زندگی کنم...اصلا به من باشه نمیخوام زندگی کنم....به من باشه باید سالها پیش میمردم!باید همون سالها خودم رو خلاص میکردم!

ب من بود نمیخواستم حتی باشم! اگه فقط حق انتخاب داشتم!

خداااااااایا تو که شاهدی من سالها پیش بریدم...دیگه نمیکشم....حرف امروز و دیروز نیست..

آخه مگه قرار نبود ی چیزی بگیری به جاش ی چیز دیگه بدی......تو که از همون اولش همه رو ازم گرفتی...اصلا حواست بهم هست!!!!؟؟؟خدا چی...چی؟

میخوام تو رویا زندگی کنم...مجبورم تا زمانی که تو ابن دنیا اسیرم مجبورم تو رویا زندگی کنم....مجبورم خیال کنم همه اون چیزایی که بهم هیچ وقت ندادی رو دارم!خیال میکنم که دارم...رویا میبافم که خوشبختم!

پنجشنبه سیزدهم مهر 1391 | 23:11 | سپيده |

من به عكس تو دست ميكشم. .
تو به عكس من . . .
دست ميكشي از من . . .!!






پیـــــچـکـــــ مــــی شوم ، وحــشــــــــــــــــــــــی!!
مــــــــی پیــــــــــــــچم بـه پـــر و پـای ثانیه هـایـت ،،
تـا حتــــی نتــــوانــــــــی آنــــــــــــــــــــــــــــــــی !!
… بـــــــــی “مـــن” ” بـــــودنـــــــــــــ” را
زنــدگــــی کنـی!!


یکشنبه نوزدهم شهریور 1391 | 13:28 | سپيده |